گمان

به ساز الفت / دل بسته باشم / خوشتر

نسیم نرمه تکانی می خورد

می رقصاند گل ها را

وسبزه هم به لطافت اندوه لبخند می زند

می توانم آن گاه

برای بیان عوالم درونی ام

چیزی بنویسم وزمزمه ای سردهم

تا گوشی را بلکه خوش آید

بگذار یاران گم کرده چراغ

گمان کنند

دارم ترانه ی شادی را

برای خوشبختی بازیافته می خوانم

این طور بهتر است

بیرون مان دیگران را می سوزاند

درون

خودمان را

 

محمد شریفی تیر ماه -1394

چه می شود

    این چه می شود  

                             بعدهارا  هم می میراند                               

کدامین مردمان

به تورق حس شما

در کتاب ها دل بسته اند

شب

گاهی پرستاره

گاهی

دریغ از کورسوی امید

راه را اگر پاهایمان نمی دانست

حسرتا از تلنگر کوچک ذهن

ما که از آسمان دل بریده ایم

از هراس چاه

چشم بر زمین خدا می دوزیم

" تا بعد ببینیم چه می شود  "

هر چند که آینه هم به ما نمی نگرد

 

محمد شریفی      تیر 1394

 

برای شاعر توانمندودوست بزرگوار سید علی صالحی

وشعر زیبای"بلند بلند بخوانید"ایشان

 

 

رنگ

نقاشی ات زیر باران است

با صدای منجمد خیابانی بی عابر

برس آغشته را که  می تکانی

رنگ ها در هم می رقصند

بیا یک مرتبه هم که شده

زبانم را سرخ بکش

سرم را سبز

همراه گنجشک هایی که از بیم کودکان بازیگوش

در سیاهی شب پنهانند

با چند خیابان شلوغ

که جماعتی گرم رنگ کردن یکدیگرند

راستی چرا نقاشی هایت بدون پنجره اند

نتوانسته ام چهره ی خودرا خوب تماشاکنم

میان رنگ های سیاهی که می چکد

                            بربوم

 

محمد شریفی   1353 - اهواز

بیم

گناه

قاعده ی بازی دنیاست

بادعا نیامده کسی

که با دعا برود

می دود دل

برای مرگ

از اشباح آن جهانم نترسانید

شرمنده نیستم آز آینه

جهان را هم بی هیچ دغدغه ای

بدرود می گویم

تنها خطای آدمی البته

بیم از مرگ پر گناه در این بازی ست

تحمل دروغ آسان بود

از خودم که مخفی نیست

از شما چرا؟!

سخن که می گویم

بی آینه هم که بمانم

خودرا در آینه ی شما می بینم

پس این همه دل را نلرزانید

آمدنی

رفتنی ست بی شک

 

محمد شریفی

روايت

 كدامين قديس

شفابخش است

كدام دارو

كشنده تر

انسان

همان است كه بوده است

داستان خلق نمي كند

حكايت همين است

به هر زبان

پيمودن ِ روز هاي گذشته

بيهوده ست

 

محمد شريفي

يك ، نه بيست : به هدايت صادقم

نمره ي زندگي

كاش يك بود   

جاي بيست

مي ايستاد تمام قد

به قامت كوه

من كه بيشتر از يك نمي توانم بشمارم

هر گاه زخم خورده ام

خون رگ هايم

بيست متر بالا جهيده است

مثل دوست سگ ولگرد

- وبوف كور

كه از دست بيست ها كلافه بود

اف بر آفرين بيست

 

محمد شريفي 

خبر

بايد

تعريف زيبايي برف را

باز در جنوب

از زبان گوينده ي خبر هواشناسي بشنوم

حيف شد/حيف

نتوانستم گرماي دوست داشتني ديارم را

به برف ها هديه دهم

باز مي گردم و مي گويم

آسمان آنقدر عاشق زمين شده است

كه نمي خواهد

كفن بر آن بپوشاند

 

محمد شريفي / پايان دي ماه ٩٣- تهران

نگاه

نگريستن


سكوت نيست


شوق صبر فاصله هاست


كه بعضي ها

نامي شنيده انداز آن


من


نسل يتيم ديده ام


كه ازبوسه هاي ترحم مي ترسد


دلواپس تنهايي ام نباش


خود

 

خنده هاي جنون را تحريك كرده ام


با اشك هاي مرگ آگاه بي كلام

 

 

ليدر

مالك الرقاب دشنه داراني

باش

جان اجير شما كه نيست

شاعري

باش

حس شاعرانه اجازه ي دشنام نمي دهد

حتا در خيابان هاي خنده كش

نازنيني زيبا گفت:

بعضي ها ابوسفيان شعر روزگار خودند

يا به به قول سيد بزرگوار

ازفريب فرشتگان شاعر نشدند

آنان كه فكر مي كنند

خراجگزار نمى رهداز اندوه مي رنجند

-ومن مي گويم

ذبح بي تشنگي هم جنايت است

شاعر باش

فقط شاعر

 

اشتیاق

به اشتیاق زندگی نمی رسیم

تا مرگ بر گرده

گران  نشسته است

مارا دعا

به بام خانه هم نمی رسد

لختی درنگ

به سایه می کشاندمان

وبا لبخند های عاریه

زندگی نمی بخشیم

حتا برای شمارش اندوه

انگشت اشاره کم داریم

 

محمد شریفی                           شهریور 1393

حادثه

به گورها

با سکوت

 خوش تر

تسلی

در نفس صبح نهفته است

مرگ را اگر بستانیم

از سیاهی شوم

چه حادثه

در تاریک روشن غروب

آرمیده است

 

محمد شریفی              شهریور 1393

ذهن خسته

جواز جمعه را

ازبهانه ها بگیر

تا از نام بلند خواب نهراسیم

کافی ست

کاغذ ها

از ذهن خسته ی ما بگذرد

کافی ست

هزاران سوال بی علاقه را

با عشق بیامیزیم

بی انکار

من بارها گواهی داده ام

جمعه دل گیر است

- وتو

قفل های بسته را باز خواهی کرد

- ومن

غرورم را نمی شکنم پیش دیگران

جمعه دل گیر است

که باشد

باز بر قفل های بسته بوسه می زنم

 

محمد شریفی               شهریور 1393

شعر های کاغذی

این همه سرودیم

به یکرنگی نرسیده ایم

چه می شود مارا

که آبی از نوشته ای گرم نمی شود

دفتر و قلم مهیا بود

اندیشه را به رای دل ننوشتیم

یعنی که شعر های کاغذی سروده ایم

یعنی

که بوی دست های خودمان را ندارد

سروده ها

 

 محمد شریفی                 شهریور 1393

 

رباعی

 دنیا که دوصدکلاه در سر دارد

انگیزه ی صد گناه در سر دارد

از چهره ی رنگ رنگش پیداست

این پیر چه اشتباه در سر دارد


محمد شریفی  " خرداد نود و دو

صورتک ها

بعضی سلام ها

بی پاسخ است

تفسیر ساده ای دارد این سخن

بعضی ها – سوسوی ستاره ی مرده ای هم نبوده اند

شاید که با واژه بتوان

صورتی از سرانجامیِ سرنوشت شان را اندکی نوشت

ساده نیستم

که از سوالات سخت و زبان سخت شان بپرهیزم

دستم کلید واژه ی صورتک های لال اندیش

تا هر چند که بشمارید

خرسندیِ روشنی در نگاهشان نمی بینید

سخت نمی گیرم / بعضی  سلام ها بدون پاسخ اند

به هر عصری / نیازمند حضورشان نبوده است زندگی

نمی دانم / غلط است – نمی خواهم / اشتباه

ندانی / رو به هیچ رفته ای

بهتر که یک بار بشنویم از دهان شان :خداحافظ

─ وگم شوند / جایی که ماه خانه ندارد

 

محمد شریفی  

وارث


مثل پدر هستم

درست مثل خود ِ خودِ او

که تن پوش می بخشید

شنیده ام این را از زبان مادرم – بارها

از برادران مادرم – حتا

وقتی که پدر از آنها به همین گناه ... بماند در دِل خودم


─ ودایی خطاب شان نمی کنم – به همین علت

من دوست پدر هستم

با همان دست بی نمک / اما هنوز در فکر تقسیم زندگی با دیگران هستم

او از خشت های خانه بدش می آمد

مالکیت را از آن خدا می دانست

می گفت : کو که بفهمد ─ مایملک آدمی  / دندان طمع را تیز تر می کند !

من هم موافق پدر هستم ─ خانه سهم همه است

کوچه ─خیابان ─ شهر ─ جنگل و آسمان ─ باران و دریا─  به تساوی حق همه است

این قفل ها دیگر چیست ؟!

این صندوقچه ها !

این حضور پرغرور / پیش چشم دیگران

آن هم به روزگاری ─ که عمر زندگی این همه کوتاه است

چرا این قدر ─ بوسه بر دست های هزار بوسه ؟!این همه تملق بی دلیل !!جیب خاکی گورها خوش تر است

سنگفرش خانه موقتی ─ هر قفلی که بشکند

کلید محبسی تازه می شود ─ در دست های دیگری

آواز می دهم بلند ─ من دوست و موافق ایده ی پدر هستم

دوستدار کلماتی که از خاک ─ نام نیکِ انسان را می سازد

─ به گوش های بی تکلف حتا ─

من موافق مسافران سبک بال ام

موافق هر کس که به احترام واژه برخیزد

نمی ترسم ─ مثل پدر هستم

که بر پیشانی جهان بوسه زد / نه برای پیوند ─ که رهاشدن

من دوست تخیل سلامتِ دل چسب او هستم

که پیاله دست دنیا داد ─ برای تلًالو نام

او که به شب ستاره می پاشید ─ که شاهد شکستن خشت های مرثیه خوانِ خانه ها باشد

او عصای دست من است  / عمر از پس عمر ─ نسل از پی نسل

بگذار / هراسیدگان ─ گنج بستانند / مارا ─ رنج نام کفایت است

بگذار / حریفان بی چراغ ─ قصه بخوانند

عشق در دل ام مثل پرنده است

مثل پدر که در پرواز

که در آواز


محمد شریفی  ٩٢/٢/٢٩

 

اعجاز

چقدر راه خانه ات کوتاه است

ساعت های تابستان هم چقدر کوتاه است

دست های تو

تازه درس اش را شروع کرده بود

─ من ─

همیشه ی خدا همین حوالی بوده ام

نه – نیمه شب هارا شناخته ام

نه – وقت را از بی وقت

وچه فکر ها که نبافته ام

بر می گردم همراه کلمات وسوسه گر

چند دور دیگر هم می زنم !

شاید که هنوز نرفته باشد !

چه خیال باف ام

چه تصوراتی دارند این کلمات

به یاد می آورم

گفته بودی :

همه چیز عاقبت تمام می شود

این راه تا خانه هم

تمام می شود

    ─ حالا ─ 

این واژه را به لیست سیاه نفرت هایم می افزایم

سرآغاز همه ی نفرت ها

خداحافظ تو بود

─ وحالا

رسیدن ات به خانه !

توراست می گویی

گاهی خیابان هم لج می کند

منبسط نمی شود

زود می رسیم وتنها رایحه ای باقی می ماند

چه روح سبکی دارم امشب

چه نشاطی سراغ قلب گره خورده ام را می گیرد

چه آتشی در دست هایم باقی می گذاری

چه افسونی

بر لب های خشک ام ...

یک لحظه

فقط یک لحظه

همه چیز دگرگون می شود

معجزه یعنی همین

─ به کسوتی دیگر در آمدن ! ─

حالا دارم به چیزهای دیگری هم فکر می کنم

حالا می توانم  بگویم تا چه اندازه بد بوده اند

قراردادهای نابینایی که دار احساس اند !

─ لطفا ─

ممنوع را هم به واژگان مورد نفرت ام بیفزایید

من که

کلمات ام جزدوست داشتن نبود

من که

سکوت ام جز کلام زیبا نیست

من که همه ی واژه هارا آزموده ام

─ وآنهایی که بد بوده اند را پس رانده ام

من که

دارم با دل ام اندیشه می کنم !

همیشه دوست داشته ام با دل ام فکر کنم

─ اشتباه کمتر است ─

راستی یادم آمد

شروع آشنایی مان شب اتفاق افتاد

حتا فکر می کنم

 سرآغاز جهان ─ شب بوده باشد

در میان بوران و  توفان ها

من هم توفانی شروع کرده ام

با تو

باشب

هر سه با هم

وای چه سکوتی !

چه خیابان  های خلوتی !

چه خواب عمیقی رفته اند ─ مردمان

چه گفت وگویی دارند ─ اشک ها با کلمات ─ دردل شب

پیش از آن که حرفی زده باشم

اشک هایم با تو گفت وگو کردند

چه زبان ساده ای دارند ─ این چشم ها !

تو با سکوت پراز حرف گریه آشنا هستی

ومن همیشه ی خدا ترسیده ام در تکلم زبان ─ خطایی رخ دهد !

حافظه ی انسان هر چه خالی تر

اشتباه زبان کمتر !!!

   ─ دارم ─

فصل به فصل

نشانه هایی تازه را

با اشیاء پوسیده ی زندگی

در ذهن خود جا به جا می کنم

حالا دارد برایم رویا شیرین می شود

حالا با حافظه ام پیش تو می آیم

─ لحظه ای اینجا ─

لحظه ای دیگر اراده کنم مقابل تو می ایستم

بی هیچ تکلمی

فایده ی این همه بی قراری

رسیدن به رویاست

─ دیگر─

چیزی مهم نیست

هر اتفاقی هم که بیفتد ─ افتاده است دیگر

تو در رویاهایت

به سادگی از همه چیز و همه کس عبور می کنی

هر چه بیشتر بدانی

─ دل گرفته تری─

از خلوت و سکوت فاصله می گیری

─ تمناها ─

آزرده ات نمی کند

انسان در رویا همه چیز دارد

من که پیش بینی کرده ام ─ جهان

در ادامه ی حیات تلخ خود ─ نگون بخت است

این را می گویم که بدانی

وقتی شبیه لال ها

زُل می زنم به چشمان ات

در زوایای پیدا و پنهان وجود تو می چرخم

─ وتو

از اسارت جهان نجاتم می دهی

آنگاه

به رویای درون تو می رسم

بی آن که چیزی پرسیده باشم

یا این که استدلالی دوراز ذهن را نشانم داده باشی

مثالی ساده بیاورم

وقتی که دست های من سرد است

قطب گرم وجود تو تکمیلی ست

آهن ربا را تصور کن

همیشه راهی هست

همیشه راهی بوده است و کششی

آری سرنوشت تمام رویا ها یکی ست

─ کسی ─

پیشانی نوشته ای نخواهد داشت

─ کسی ─

از منطق زیبای رویا فرار نمی کند

حالا زندگانی ام این گونه می گذرد!

تورا برای همیشه

─ دعوت کردن ─

وبرای همیشه

─ فرار از کلمات شوم بی مصرف

وای چقدر این ساعت عجول

─ شکلک در می آورد ─

وای که چقدر روز و شب تابستان

─ کوتاه است ─

وای که چقدر

─ راه خانه ات نزدیک است ─


محمد شریفی

      

بنویسیم از باران


منت نهاده برآدمی و درخت

درود

رود گوارای بزرگواربر زمین

درود

ستایش توراست

گریزان از گنداب

روانه جانب دریا

باتلاق

وقیح ترین پای مانده به گل

ابر

نوازشگر زخم هر بهار

بنویس

رود

هر کجای زمین

می خواندمان

تا که بنویسیم همیشه از باران

 

محمد شریفی

نیم روز اردیبهشت

                                  

قصدم آفریدن نبود

نیم روز اردیبهشت

شبنم زندگانی من شد

نیم روز اردیبهشت

پرنده ی رنگینی را در خیال ام زندگی بخشید

با استعاره ها و کنایه ها

وسوسه ها و التهاب ها

آرزو ها و خواب ها

نیم روز اردیبهشت

دل ام را عریان ساخت

چشمان مرا بارانی

دنیایم را پر از آشوب

خودرا نمی بخشم

تسلیم دقایق گُر گرفته ای شدم

و بازی غریب اش را

شروع کرد جهان کور – در روز های بی خورشید

هستم ؟! نمی دانم

نیستم ؟! نمی دانم

تسلیم کیستم و چیستم ؟! نمی دانم

این ها را

تقدیربه عاریت سپرده می گوید

با تبسم ساعتی که به پایان اشارت داشت

در نیم روز اردیبهشت

با استعاره ها و کنایه ها و خواب ها



       محمد شریفی

کوتاه مثل عمر


چراغی بدزدم

نذر خلوت شماست

دستم نمی رسد

خورشید بیاورم

به روزگارتان

       

رودی که من باشم

در دیدگان مادرم زیباست

       

یک

        دو  

               سه

       آتش !!!

گردن آویز کدام سینه است

         این مدال

       

چند ترانه بخوانم وشفاف بگذرم

همین چند روز

میهمان تن پوش خودم

       

ستاره ای مرا بستاید

قطره ای از نگاه خداست

       

بی تکان دست های ما

تکان نمی خورد چاقو

به قتل

            

 رو در روی سکوت

فریاد می کشد دلم

گل را پیش از مزار /  برسان

           

هر کس زمزمه هایش خوش

رفیق بغض های ماست

           

مگر نیستم که نمی بینید

جامه ای تیره به تن

آهی سرد به سینه

پایی خسته

با نگاه منتظر

به خدا سایه نیستم

          

درخت ها صدای خسته ای دارند

در میانه ی پاییز

          

دست

در دست بمانیم

ایستاده ایم به دیدن باغ

             

 

 محمد شریفی

 

راه بان


آماده ام / آماده

دست کشیده ام از دنیا

صدا نزند کسی

راه دور است و دراز

شما چرا

شگفتا

شما چرا

گام به گام به دنبال دنیایید

بی خبر از گردش شتابان عقربه ها

حق با زندگی ست

با مرگ چسبیده به گردن

با عدالتی که در جان نوشته ها و کتاب هاست

نه پیرم  / نه پیام آور

راه بان مسیر پر توهم خودم هستم

دست می کشم از دنیا

شگفتا

شما چرا برادر خوانده ی دنیایید

 

محمد شریفی

 

لبخند

سرآغاز هر همیشه ای

ابتدای رسم شب شکن

آخرین تنفس طبیعی زندگی

سایه گاه پاییزهای خفته

در تردید ها و رنج های جهان

لبخند نهفته ی انگور

تجربه ی دهان تو باد


محمد شریفی

جادو

طرح تلخ ام را

بر دندان می کشی

شعله

بر بام دارم

بر شانه های صبور کبود

 - مهر -

از گیاه دیده ات

این جادوی چرخان جهان

آشفته ام

با جانی که نذر تو کرده ام

بُرهان

بی دلیل چراغی ست

حول ضیافت اندوه

حرف از عذاب من است

پنهان به قلب ام نشسته ای

 

محمد شریفی

 

از سکوت


لبخندت را عریان مکن

این تیغ

دو لبه است

بر زمین می خوری

شادمانی پشیمان

این آسمان ستاره نداشت

از سکوت بگویم

می لرزی


محمد شریفی


پرنده همین می خواند:

 چه سالها که بودم و

-ندیدی –

پرنده همین می خواند

با دلی بر منقار

این معاشقه یک سویه ست

سر از پاییزی برگرفتن

به پاییزی دیگر در افتادن

من  بهاری  نخوانده ام

تا تو بتوانی لای گل بوته ها قایم شوی

تا من میان عطر گل ها پیدایت کنم

این جا همه چیز مرا می لرزاند

کاش دهان ام بوی فصل دیگری می داد

تا در سکوت گس آدینه ها یش

این همه دل ام نمی گرفت

چقدر فصل ها درون من می سوزد

مثل لب ها که بر آسفالت داغ این شهر

جوانی ام چه زود با لالایی بی صدا خوابید

حالا هر که را صدا می زنم

دوست نیست

دست ام چه بی نمک

مرگ هم یک سویه ست

پرنده همین می خواند


محمد شریفی

 

ماه بانو

این گونه شکل می گیرد کلمه

این گونه است ادامه ی کلام

-ومعنای حرف ها

تو باور مکن شومی مرا

نشانه ای که گفته اند

شیون است وخط سرنوشت

با آدمک هایی که سلول اند

گفته اند که بنویسم

آنچه می خواهند

چون خشتی خام

مثل پرستا رِ خنده ی بیمار

تا رصد نشود – عمق پیچ پیچِ خیال

چه ماه بانویی ست – حس تو

قصه ام اکنون – ستاره ای بدون دنباله

چون یک اتفاق نشنیده ی موهوم

غول تسخیر شده در دست های دقایق

چه ماه بانوی ساکتی ست این عشق

در من – راه دریا را نشانه رفته است

 

محمد شریفی

 

بازنده


ارمغان بیاور سایه ی دستی را

چه روز پر خورشید دل گیری

مرده باد من

بازنده ی این هوا و حوالی

ماه

در شام من نمی زاید

بیهوده نیست خورشید / بیهوده نیست عشق

ابتدا گوییا اینجاست/ انتها گوییا اینجاست

می زند پر پر / در این میانه دل ام

کنار دهان شعر ریز

نیمه ی بیگانه ام سخن گو نیست

می بازم تکیه گاه  / آسان

روز

روزِ شاعران بی چراغ

دور کن مرا از چنین فردا

از زخمی که دهان خسته می دوزد

از شعری که در چشم ها گریه می شود

-وشمع مضطربی که می سوزد  / مهربان

بگذار فراتر بیندیشم

آنقدر بیاید گل

که نبوییم


محمد شریفی


 

پیوند


  زمستان       ١٣٩٠- تهران                   

 

مگر می شود همیشه ی خدا

گل های یخ زمستان را

در آغوش خود فشرد

مگر می شود نتوانیم

گلی

گیاهی گرم به سینه نفشاریم

بیا خویشی کنیم با خویشان

بیا مسافران قندیل بسته ی زمستان نباشیم دیگر

مهربانی نمی سوزد

می تواند که بنوازد

هر دلی را آرام

می تواند پنجره هارا نو کند

روز را نو

وچشم هارا برای دیدن

نو

تا از تلاطم روزهای بی گل بگذریم

وبر هر پیراهنی پرنده ای باشد

آواز خوان

نشسته به شاخه

مگر می شود که همیشه

هیچ تنها در آغوش ما باشد


محمد شریفی


وصیت

بیا فرض کنیم که مرده ام

-ومی خواهم میراث ام را تقسیم کنم

تمام بیابان ها مال آن هایی که دوست نداشته اند درختی بکارند

                   تمام جنگل ها مال آن هایی که تبعیدی کویرند

آسمان مال آن هایی که کور مادر زادند

ستاره ها مال کسانی که طالع خودرا در فنجان قهوه می جویند

تمام آب ها از آن تشنگان

کوه ها مال آن هایی که لال بوده وطنین صدای خودرا نشنیده اند

تمام اندوخته ی سیم وزرم مال بشکه های متحرک

تنها ماه می ماند

آن هم مال خودم

تا شبانگاهان نام مرا که بر سنگی نوشته اند را

به آسمان بنمایاند

بی تکفیر


محمد شریفی

در سوگ به واژه پیوستن استاد خوبم - زنده یاد عبدالرضا قناد دزفولی

جنگل 

جنگل

دل تان عاشق

افق

        افق

چشم تان واژه

       روبروی تان

    گشوده پنجره ها

تا وقت داریم می سراییم

                با سوز نفس ها

              مرگ تان حیات

 صندلی

         صندلی

                   جای تان پر گل


محمد شریفی