پرنده همین می خواند:
چه سالها که بودم و
-ندیدی –
پرنده همین می خواند
با دلی بر منقار
این معاشقه یک سویه ست
سر از پاییزی برگرفتن
به پاییزی دیگر در افتادن
من بهاری نخوانده ام
تا تو بتوانی لای گل بوته ها قایم شوی
تا من میان عطر گل ها پیدایت کنم
این جا همه چیز مرا می لرزاند
کاش دهان ام بوی فصل دیگری می داد
تا در سکوت گس آدینه ها یش
این همه دل ام نمی گرفت
چقدر فصل ها درون من می سوزد
مثل لب ها که بر آسفالت داغ این شهر
جوانی ام چه زود با لالایی بی صدا خوابید
حالا هر که را صدا می زنم
دوست نیست
دست ام چه بی نمک
مرگ هم یک سویه ست
پرنده همین می خواند
محمد شریفی
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۱ ساعت ۸ ب.ظ توسط محمد شریفی
|