شست ام خبردار شد
شصت سالگی رسیدن به ایستگاهی ست
که قطارش از ریل های پای من گذشته است
سال هایی که بهاران اش لولیده در هم اند
وپاییزان اش هیمنه ی مرگ است
که یک دم می رود و باز نمی آید صدا در انعکاس زردآن
این من عجول
رابطه ی بیگانه ای داردبا روز های نا توانی که
عمر را نبوییده تف کرده ست
به تندرستی آرامشی که نداشتم
چه ترس رقت انگیزی
چه صبربی شکایتی
یادم نمی آید شبنم پاکی باریده باشد بر آسفالت کوچه ی جوانی
شست ام خبردار شد
عناصر به خواب خوش خویش ادامه می دهند
وازآن من نبوده است خورشیدی که گفته اند یگانه می تابد
در من هیولای اندوه رشد کرده است
این سهم عظیم نیستی ست
سهم بزرگ دریغ ها
که نه روییدن است
نه رویاندن
عالمی سرب مذاب می خواهد
تا من تورا به همزادی بنا کنم از نو
تویی که مقصدت همیشه مبدأ بود
شست ام خبردار شد
که باور خودرا دوباره قاب کنم
برابر غلامانی که امپراتورانند به گاه میلاد شصت سالگی ام
دهم اردی بهشت ماه یکهزاروسیصدونود
محمد شریفی