زمستان       ١٣٩٠- تهران                   

 

مگر می شود همیشه ی خدا

گل های یخ زمستان را

در آغوش خود فشرد

مگر می شود نتوانیم

گلی

گیاهی گرم به سینه نفشاریم

بیا خویشی کنیم با خویشان

بیا مسافران قندیل بسته ی زمستان نباشیم دیگر

مهربانی نمی سوزد

می تواند که بنوازد

هر دلی را آرام

می تواند پنجره هارا نو کند

روز را نو

وچشم هارا برای دیدن

نو

تا از تلاطم روزهای بی گل بگذریم

وبر هر پیراهنی پرنده ای باشد

آواز خوان

نشسته به شاخه

مگر می شود که همیشه

هیچ تنها در آغوش ما باشد


محمد شریفی